|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از استاد بهروز یاسمی :: 2 امروز هم مثل ماههای گذشته رفتم و سری زدم به دوستان عزیزم و بی صدا و خاموش خوندمشون و خندیدم باهاشون و گریه کردم باهاشون و سکوت کردم باهاشون و ... بی اینکه بدونن... استاد یاسمی مثل قبل (ولی اينبار خیلی پر و پيمون تر) کولاک کرده بود... گفتم بذارم که شما هم حالی به حولی بشین... گر چه از فاصله ماه به من دور تری ولی انگار همين جا و همين دور و بری ماه می تابد و انگار تويی می خندی باد می آيد و انگار تويی می گذری شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری * گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری باز بگذار در و پنجره ها را امشب باد می آيد و می آورد از من خبری خبری تازه که نه يک خبر سوخته را باد می آورد از فاصله دور تری خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری می تواند که به ياد آورد و بشنودش تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری *** ببند پنجره ها را که شب هوا سردست نگو که باد پيام تو را نياوردست بنا نبود خبر بی گدار گفته شود خبر نبايد از اين رهگذار گفته شود خبر تو را - نه تو آن را - به ياد آوردست به باد می رود آن را که باد آوردست *** ببند پنجره ها را برو بگير بخواب نخواستی شب ديگر دوباره دير بخواب تمام اين همه شب را نخفته ای تا صبح تمام روزنه ها را ببند و سير بخواب چگونه نام مرا سر بلند می کردی شبانه ای هم از اين دست سر به زير بخواب چقدر چشم به راهی ٫ چقدر بيداری تو را به پيغمبر - هان - تو را به پير بخواب *** بخواب پوپک من دست از خيال بکش برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش يکی برای من اينجا که زود تر برسم يکی برای خود آنجا به شکل دال بکش به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش ورق بزن به غزلهای دفتر حافظ و روح خسته خود را به سمت فال بکش « ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست ببين که در طلبت حال...» هوم...حال بکش *** بخواب حوصله ها وقت خواب تنگ ترند ميان خواب ولی قصه ها قشنگ ترند لينس ۲۲ مارس ۲۰۰۶
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي